+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:40 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:36 توسط gom nam
|
« دروغ»
من، با تو بودم و تو، از من چه دور بودی
ای کاش تو هم مث من کمی صبور بودی
نگاه من به چشم تو، اما نگات جای دیگه
دلم با حرفای تو بود،دلت با حرفای دیگه
اولا میگفتی به من"فرشته ی خدا شدی"
اما نفهمیدم چرا تو از دلم جدا شدی
من واسه تو یه عکس شدم،تو واسه من یه بت شدی
نگو که عاشقم بودی،نگو تو عشق فدا شدی
وقتی شروع شد قصمون گفتی به من "دوسِت دارم"
اما نگفتی" خیلی زود، تو رو تنهات میذارم"
گفتی به من" مهتابِ من از عشق سیرت میکنم"
نفهمیدم معنیشو که، این بود "اسیرت میکنم"
گفتی که" میدونی چرا من فقط عاشق شبام؟
چون که چشای تو فقط چراغ میشه شبا برام"
آره گفتی خیلی از عشق و محبت
گفتی از نجابت و مهر و صداقت
گفتی اما خودِتم باور نداشتی حرفاتو
نمیدونستی به کی باید بگی دروغاتو
اما من تموم حرفای تورو از بر شدم
من همه دروغاتو باور شدم.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:33 توسط gom nam
|
امروز اولين روز آينده توست، آنرا بسازیم

صبر به معنای تحمل زیباست.
صبوری و بردباری لازمه ی یک زندگی سالم است، شتاب و عجله آفت زندگی امروز بشر می باشد. عجله، رشد معنوی و خلاقیت انسان را متوقف می سازد.
ذهن عجول، آشفتگی به بار میآورد.
شتاب و عجله، ذاتی ذهنیت دنیای مدرن شده است.
دنیای مدرن، شکیبایی را از یاد برده است و همین امر دلیل بی ثمری وجود آرامش در زندگی انسان میباشد.
چرا که به دنبال نتیجه ی فوری هر عمل هستند.
اگر آرام باشیم و شکیبایی پیشه کنیم و انتظار را اصل اساسی حرکت های خویش بشماریم آنگاه درخت هدف خیلی زود به بار خواهد نشست.
هر چه این صبوری ژرفتر باشد، نتیجه عمیقتر خواهد بود .
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:29 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:29 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:24 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:9 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 2:1 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 1:37 توسط gom nam
|
دو شاخه گل زیبا در گلدان میگذاریم به خانه رنگ و بویی دیگر می بخشیم و چراغها را روشن میکنیم اما نابینا همیشه در تاریکی خواهد بود
اما بخاطر داشته باشیم که هر چند رودخانه ها بسیار باشند زمان پیوستن به دریا یکی، خورشید میدمد، تاریکی با تمام عظمتش ناپدید خواهد شد
آدمها مثل رودخانه ميمانند
آدمها رودخانه هستند
و حسادت فصلي از سال
حسادت چهره اي زشت از رودخانه ي وحشي آدمهاست
كه با تند آب و سيل ، هر چه ساختند را ويران ميكنند
و در آن خشم ويرانگر اهريمني
در آن حس مبتذل بي معنا
جايي نيست كه بيانديشي
آيا گلي كه در باغ دلي كاشته بودم نابود كردم؟
چند مي ارزد؟ غرور از كشتار شخصيت جوانه هاي محبت؟
كاش حسادت ميمرد
حسادت ماده شغالي است پير ، آبستن نوزادي زيبا رو و زشت انديش
حسادت نفرت ميزايد
حسادت حقارت ميزايد
حسادت از لحظه هاي آبي، ساعتهاي مبتذل بي شرفي ميسازد
حسادت انسانيت را در ذهن و احساس را در قلب ميكشد
آدمها كاش چشم هايشان را باز كنند
آدمها كاش از زور حسادت تب نكنند
تب كنند ، براي آنها كه برايشان ميميرند
تب كنند از داغ عشق ، از داغ محبت
آدمها كاش لبخند بزنند! كه آسانتر هم هست از خشم
آدمها كاش چشمهايشان هر روز چند لحظه كور باشد
تا با چشم دل ببينند
كم ... اما ببينند
آدمها كاش به طراوت باغ همسايه رشك نبرند
به جاي خشكاندن باغ همسايه ، باغ خود را آباد كنند
كاش براي خوب بودن قانوني جز بد كردن ديگران بنا كنند
كاش باور كنند ، بهترين ها ، در بدترين ها نهفته
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:26 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 18:52 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در جمعه دهم شهریور 1385ساعت 18:49 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 23:34 توسط gom nam
|
... در آن پر شور لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 23:30 توسط gom nam
|
هر جا كسي با خاطري خرم نشسته است
در خنده هايش، پرده غم نشسته است
اندوه هم در دل نماند جاودانه
زيرا « غم و شادي » كنار هم نشسته است
شايد نپايد، زانكه شادي چون چراغي
در رهگذار صر صر ماتم نشسته است
هر جا كه ديدم ـ در كنار « شادماني »
« اندوه » در جان بني آدم نشسته است
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 17:10 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 16:48 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 16:37 توسط gom nam
|
دردواره ها
دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم
چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند تا ز نای برآورم
دردهای من نگفتنی است
دردهای من نهفتنی است
دردهای من گرچه مثل درد مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که کفش هایشان درد میکند
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم،
حرف، حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت،
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
+
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 16:34 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 16:32 توسط gom nam
|
گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمیده
کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشهء آسمون پر رنگین گمون
من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
آسمون آبی میشه
اما گل خورشید
رو شاخه های بید
دلش میگیره
دره مهتابی میشه
اما گل مهتاب
از برکه های آب
بالا نمیره
تو که دست تکون میدی
به ستاره جون میدی
میشکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
میسوزه شقایق از داغ
گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
+
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 16:29 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:53 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:39 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:28 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:25 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 15:47 توسط gom nam
|
خسته
شكسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
***
از اين فرياد
تا آن فرياد
سكوتي نشسته است.
لب بسته
در دره هاي سكوت
سرگردانم.
من ميدانم
من ميدانم
من ميدانم
***
جنبش شاخه ئي از جنگلي خبر مي دهد
و رقص لرزان شمعي ناتوان
از سنگيني پا بر جاي هزاران جار خاموش.
در خاموشي نشسته ام
خسته ام
درهم شكسته ام
من دلبسته ام.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 15:46 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 10:29 توسط gom nam
|
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 2:13 توسط gom nam
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 19:58 توسط gom nam
|
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد.
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟
گفت نه.
گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.
گفت: نه خودم جمع مي كنم.
گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد
جمعش كنم.
بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن.
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته
ميندازنش زمين و مي شكوننش.
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي
شكسته رو خيلي دوست داره.
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر
كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي
من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.
سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 19:52 توسط gom nam
|